10 سالگی

خب خب.. 10 سالی میشه که از شروع شدن این وبلاگ میگذره.. و چقدر خاطرات خوب باهاش دارم و دوستان خیلی خوبی هم به این وسیله پیدا کردم.. که البته دیگه هیکدوم نمینویسن (مثل خودم)

 

به نقل از 12 آذر 1381:

و هنوز هم این شعر را دوست دارم

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید،
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم،
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم،
تو،همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب ارام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا و گل سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید،تو به من گفتی:
"از این عشق حذر کن،
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب،آیینه عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی،چندی از این شهر سفر کن."

با تو گفتم:"حذر از عشق!- ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم!نتوانم!

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر،لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،من نه رمیدم،نه گسستم..."

باز گفتم که :" تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!"

اشکی از شاخه فروریخت
مرغ شب،ناله تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لغزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که:دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم،
نگسستم،نرمیدم...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!!!



/ 1 نظر / 14 بازدید
محمدرضا

عالی ..... همون نسل اول وبلاگ نویس ها بودید احتمالا سال ۸۱